
هواي بادبادك درهواي اون ور ابرها

يادش بخير.......
دور دستم پر از نخ بود هر چي قرقره ي آبي بود از تو كمد مادرجون بر مي داشتم و مي رفتم روي پشت بوم نزديك به آسمون ...
نخ و گره مي كردم به بادبادك سفيد لپ گليم ... انوقت انقدر نخ هارو باز مي كردم تا بادبادكم مي شد اندازه ي يه نقطه .. مي گفتم مي خوام برسه به خورشيد.... چقدر اون روزها خورشيد روشن و نزدیک بود ..خورشید خانم بادبادك من و مي بوسيد و من روي چشماي بادبادك گرماش و حس مي كردم.
حتي يادش برام لذت بخشه ...
دلم مي خواد يكي از همين روزها..به ياد اونوقتها دوباره به خورشيد نزديك بشم ... نمي دونم چجوري؟
اما فكر نمي كنم زياد دور باشه ....
مي خوام خيلي از زمين دور بشم از اين همه آدم شبيه به هم ...از اين همه فكر ... مي خوام فقط برم !
بگذار كه تا مي خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم
پابست شوم به كلي از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم
راستي من از بادبادك اومدم كجا ... بادبادك و مست و فروغي بسطامي واين حرفها!
شايدم بسطامي دلش هواي بادبادك داره و گرنه اين همه شاعر...!
والا........
اما اینجا ایرانه دیگه همه چیز برای اونهایی که رفتن یه جور دیگه میشه باید سر یه ساعت خاصی بری و از این حرفا....
کاش واسه زنده ها هم یه سری قوانین خاص بزارند ... سیاسیش نکنیم مطلب و که حالم بهم میخوره از هر چی سیاست بازیه...از بچه ی ۷ ساله بگیر تا پیرمرد ۸۰ ساله داره واسه این مملکت نظر میده..
بیخیال..
بازم دست به دامان تو شدم ...

عاشقم، عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
این که من هنوز به تماشا نشسته ام و میان دودهای مسموم همچنان نفس عمیق میکشم .....
این که دیگر بین شب و روزم فاصله ای نیست......
یا همین اشک که دیگر توقعی نیست که ببارد یا نبارد.....
غریبه که نیستید ...... ! انگار همه دیوانه شده اند؟
سر هر چهار راه فقط به ظاهر شاعرها نیستند که مات به کودکان معصوم می نگرند و شعر می گویند.....
من خودم دیدم همان راننده با آن ماشین اوراقش سرش را به فرمان چسبانده بود و زار زار می گریست و چیزی مانند این زمزمه می کرد....
گفتم که بوی زلفت گمراه عالَمَم کرد.....
من هیچگاه به این نقطه نرسیده ام که در این شهر بیمار ، بین این همه دیوار و خطهای سیاه با یک مصراع کوچک مست بگریم.....
دلم ناشناخته ها را می خواهد ...
من هنوز در همان تردیدها مانده ام...
عجیب به افکار مسئولین ما نزدیکه
....

دخترم، به دنبال نام تو نام من است چاپلين!با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خودم گريستم.
جرالدين! در دنيائي که تو زندگي مي کني تنها رقص و موسيقي نيست،نيمه شب،هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي،آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن،اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس.حال زنش را هم بپرس... واگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت،چک بکش و پنهاني توي جيبش بگذار.
به نماينده خودم در پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجي هاي تو را بي چون و چرا قبول کند، اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي. گاه به گاه با اتوبوس،با مترو، شهر را بگرد.
مردم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو:" من يکي از آنان هستم" تو يکي از آنها هستي.
دخترم، نه بيشتر همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني، با خود بگو سومين سکه مال من نيست!اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد.
|
از همه سو،
از چار جانب، از آن سو که بهظاهر مه ِ صبحگاه را مانَد سبکخيز و دَمدَمي و حتا از آن سوي ِ ديگر که هيچ نيست نه لهله ِ تشنهکاميي ِ صحرا نه درخت و نه پردهي ِ وهمي از لعنت ِ خدايان، ــ از چار جانب راه ِ گريز بربسته است. درازاي ِ زمان را
و ثقل ِ آفتاب را
و عمر در اين تنگناي ِ بيحاصل چه کاهل ميگذرد! □ قاضيي ِ تقدير با من ستمي کرده است. به داوري ميان ِ ما را که خواهد گرفت؟ من همهي ِ خدايان را لعنت کردهام
همچنان که مرا خدايان. و در زنداني که از آن اميد ِ گريز نيست
| |||||||||||||
آن روزهای خوب رفتند
...................
آن روزهایی که همیشه منتظر یک اتفاق بودم ، یک اتفاق که در عین کوچیکی برای من به اندازه ی همه ی دنیا با آدماش بود اتفاقایی کوچیک مثل داشتن یه عروسک،یا داشتن یه لباس صورتی همرنگ کیف و کفش ....
چه ساده خوشبخت بودم چه ساده می نوشتم تمام کلمه خوشبختی را....
پله ی بالا رفتنم بردن بازی لی لی با بچه های ساده کوچه ی آبیمان بود ...
دلم کودکیم را پر پر می زند ....
دلم می خواهد این روزهای نه چندان خوب به اتاق کوچک کودکیم سفر کنم.
چند وقتی می شود مجال نوشتن ندارم.. یعنی پیشامدهای پشت سر هم چشمانم را تار کرده و فقط سعی می کنم ببینم و سکوت کنم ..! چرا من جرات حرف زدن ندارم . چرا دستهایم را بر شانه ی سرد دوست تکیه داده ام .... و هزاران چرایی دیگر... که به بی جواب ماندنشان عادت کرده ام.....
دیگر همه ی سئوالها بی جواب هستند .
یه شعر از یه دوست...
گفتی از ناله شبگیر کسی در قفسی
بنویسم سخنی !
هر نفسی،
باز بسی.
گفتی از چهره ماتم زده غم بنویس!
گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس!
گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو
که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام!
شب ام از غم ،غم ام از تو و تو گفتی بنویس؛
"غم ازین غم، که ندارد ثمری هر سخنی
و ازین غم بسیار،
که نخواندست کسی از ورقی! "
گفتی از آنچه تو داری بنویس!
گفتی از آنچه تو خواهی بنویس!
گفتی از آنچه تو دانی بنویس!
گفتم از غم بنویسم که چرا،
کاینچنین موج خموشی به تن آزرده مرا؟
گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو
غم من آنچه تو می پنداری
نیست در خاطره ام.
هرگز نیست،
آنچه در آینه چشم تو معنا شده است!
غم من راز خموش صدف دیده توست
که ندارد پرو بالی و نداند گذری.
غم من شعله سوزان دل خسته توست.
تو که در دیده صیاد به دام افتادی!
چه بخواهی
چه نخواهی
تو بدان
بال و پری نیست که پرواز کنی!
غم من خواهش پرواز تو بود!!!
بعد از این همه مدت اومده بود، صورتش غرق در سردرگمی بود ، انگار از من بیشتر دلش برای خودش تنگ شده بود ، نشست کنارم مثل قدیما ، دست کرد تو کیفش و یک قلم و کاغذ بیرون آورد ، گفت بنویس .......
منم نوشتم .........!

کاغذ و نگاه نکرد همونجوری گذاشت تو کیفش ، گفتم چرا اینبار نخوندی کلک ؟
گفت اینبار نگاهت همه چی و برام نوشت فقط می خواستم تو آروم بشی !
نمی دونستم چی باید بگم ... یه لحظه بهش خیره شدم، گفت چیه ؟
گفتم چیز مهمی نیست ، فقط دارم به زندگی التماس می کنم که یکم توقف کنه ، توی هوای پاک و آزاد ، مثل همین صندلی که الان روش من و تو نشستیم .....
زد زیر خنده ... گفت دختر تو بدجور به التماس افتادی .. انقدر که نمی دونی الان همونجایی هستی که داری آرزوش و می کنی...
راست می گفت من همه چیز و یادم رفته بود
دستاش من و یاد مهربونی ستاره ها می انداخت ، دستاش و گرفتم ، گفتم بزار تا آخر عمرم همینجا بمونم...!
این شب ها و روزهای در پی هم کوتاه و غم انگیز یارای نوشتن را از من ربوده است . گاه به بودنم شک می کنم به یکجا ساعتها نشستنم ،یک دم آب خوردنم و عطش سیراب نشدنم ، و دست کم نفس کشیدنم . !
احساس می کنم زیر پوستم پر از کودکان بهشتی با لقاح پرواز و گریه زائیده شده است و من چادرم را دور کودکانم، آغوش کرده ام ، و لبهایشان را با نوک سر انگشت لرزان و مضطربم تر می کنم.
بی سبب دوستشان دارم و درونشان جاری شده ام و بی سرو سامانی ام را به بادها سپرده ام ....
سالهاست بجای باران، سیل آسا گریسته ام و روی بالشتک شب یک باغ پر از شمدانی را آب
نگاه همسایه بدجور آزارم می دهد شاید مرا دیوانه می پندارد ، شاید پنج شنبه ای را بخاطر میاورد که من ساعتها در روز سراغ چشمانم را از ماه می گرفتم .... فرصتم داده اند تا فقط سکوت کنم و هر شب به محفل دردهایم ، ناقوس ---من دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم--- را بنوازم .. و در تکرار ببارم ... بخوانم ... بنویسم ....
پشت این تکرارها همیشه حرفی ، زمزمه ای هست که هشدار می دهد نبودنم را --- پدر چقدر دلم برایت تنگ شده – چقدر دلم می خواهد با دستانت ،نوازشم کنی – پدر این ذهن بارانی من دیدنت را سالهاست قبل از سجود، نیت می کند --- نمی دانم این روزها ، آدمها ، بدجوری به نام تو مرا به گریه وا می دارند – پایان این دیده ی خروشان دیریست به کویر رسیده است....
پدر تشنه ام آب می خواهم ......!